که جهان خرد بودو مرد بزرگ
اشنا ئی غریب
ساده بود و سبز . بی تکبر و بی الایش .سبزی لباسش تورا به یاد مظلومیت سپاهیان اسلام ودیدارش تورا به ملکوت لبخند می برد جانت را با عشق وخدااشتی می داد .اهل امروز بودو زمان فصلها خوب می فهمید . برکه هیچ خاطره ای از او مکدر نمی شد همیشه یک اغوش اشتیاق یک بغل اشتی ارمغانش بود روحی بیقرار داشت . می گفت از نوجوانی تا کنون
هرگاه عطر عاطفه وعرفان را بوئیده ام دامن صبرم را از دست رفته است
.با وقار الفتی با معنا داشت چهره ای معصوم با موهائی تیره وروشن صورتی همیشه متبسم و غمی که همواره در اوج چشمانش موج می زد . از دیدارش همواره شگفتی حاصل می شد
احاطه اش بر دانشهای جنگ زبانزد خاص و عام بود تواضعش با سلامی وکلامی چهره می نمود احساسش به همه چیز رنگ عاطفه می بخشید اندیشه بلندش همچو افتاب از شرق می تابید مهربانی اش به اب وائینه تجسم می بخشید
.جاده های عشق و ایمان را پشت سر گذاشته بود انبانی از عشق و معرفت را ره توشه خویش ساخته بود پس از بهار اورا در تابشتان پختگی وکمال درک کرده بود مهربان بود وبه به جوانها در جبهه عشق می ورزید
زاد راه خویش را نثار نوسفران می کرد واشکهای اشتیاقش بدرقه راه ایشان می کرد اهل امروز بود
اما دیروز را نیز به بادهای بدرود سپرده بود او خلاصه قرنها شور وشعور این ملت بود او شهاب ثاقبی بود که شبهای جهل را می شکفت و همچو هاله ای از نور روشنائی بخش همرزمانش بود
مهربان بودو به جوانان در جبهه عشق می ورزید به همین خاطر همه بچه هااورا دوست داشتند
او اسطوره در خشانی در تقوا بود راز ها و گریه های نیمه شبش ستاره گان اسمان را به گریه می انداخت سترگی وجودش واحساس <بودنش> در میان بچه های جنگ جلا و شکو ه می بخشید
پس از تولدش مادرش اورا موسی نانم نهاد تا در پیری عصای دستش شود
اما موسی وار بر بر بر فرعونیان جهل ونادانی حمله ور شد و برای مبارزه ای بی امان به شهرستان ممسنی هجرت نمود تا رسالت عظیمی که خدای سبحان برعهده اش گذاشته
است به انجام رساند
او براستی هجرتی شروع کرد که در قران خداوند بشارتش داده بود مال و فرزند را رها کرد
تا درخت اسلام را ابیاری نماید

حرفهاي اسماني
سخت است اما بگذار بگویم و بنویسم تا همه بدانندكساني كه عصاره سالهای جوانی خويش را به خاک سرد مي سپاردوشیره جانش را به مسلخ عشق مي فرستدوچيزي از بنده خدا جزئ ادامه راه و رسم شهدا نمي خواهدو درد دلي جز بي وفائي عده اي كه از شهدا بدور شده اند نداردچگونه در جامعه مورد تكريم قرار مي گيرد ابنان وارثان خوني هستند كه جز رنگ خدائي چيز ديگري نداشتند پس بايم از امروز رنگ شهدا كه همان رنگ خدائي است به خود بزنيم .تا شايد ديني از هزاران ديني ديگر كه شهدا بر ما دارند ادا كرده باشيم
بيان خاطره
اصلا قصد رفتن ديدار با خانواده هاي شهدا نداشتم . زودتر از هر روز به بنياد امدم . بعد از چند لحظه ديدم يكي از خواهران مددكار كاغذ ماموريتي روي ميز من گذاشت و گفت بايد زودتر برويم از خانواده هاي شهداي خشت ديدار كنيم . در جواب گفتم من امروز قصد ديار ندارم
كمي خسته بنظر مي رسم بذار وقتي ديكر مي رويم . خواهر مددكار گفت شما به من گفتيد ماموريت بنويسد تا به ديدار برويم . گفتم اصلا من چيزي نگفتم . امروز قصد ماموريت ندارم پس از چند لحظه ديدم خواهر مددكار باز در اطاقم امد وخيلي اصرار كرد كه حتما بايد امروز به ديدار برويم اصلا حال خوشي نداشتم ولي با اصرار اين خواهر پذيرفتم كه به خشت برويم . نمي دانستم دراين راز چه رمزي نهفته است . اصلا بي خيال از اين همه اصرار .
بلاخره سوار بر خودرو شدم و به راه افتاديم در بين راه همه اش در اين فكر بودم كه با اين مشغله كاري و قرار ملاقاتهائي كه امروز براي خانواده ها گذاشته ام
چرابايد اصرار اين خواهر را بپذيرم
اينقدر با ذهن خودم مشغول شدم كه متوجه نشدم كي به خشت رسيدم به هر حال تا ساعت ۱۲ ظهر در خشت مانديم و به ديدار رفتيم سوار بر ماشين شدم كه به كازرون بيايم ديم اقاي سيد اسدالله ساجدي رئيس دفتر كه فردي متدين و رزمنده واز خانواده شهيد است به من گفت فلاني راستي مادر شهيد رحمان غلامي از روستاي ما في اباد مريض است و پزشكان هم جوابش كرده انند سري به او بزنيم واز نزديك جوياي حالش بشويم .گفتم اين موقع ظهر صحيح نيست منزل كسي برويم ديدم ايشان هم خيلي اصرار دارند كه حتما سري به مادر شهيد بزنيم هرچه اصرار كردم كه بايد به كازرون بروم چاره نكردم پناه بردم به خدا از اين همه اصرار . گفتم :خدايا مگه چه رازي در اين روز نهفته كه اينها اينقدر اصرار مي كنند دوبار سر در گريب تفكر فرو بردم و باده عقل راسبكتر نمودم و خودرا مجاب نمودم كه به ديدار اين مادر داغديده بروم اقاي ساجدي درب منزل را به صدا در اورد خواهر شهيد را پشت در ديدم كه يك لحظه قدرت تكلم از اوسلب شده پس از ثانيه ها با صداهاي صلوات خواهر شهيد خود را يافتم باز پناه بردم به خدا از اين همه افتخارو محبت . در كنار مادر شهيد دقايقي ارام گرفتم حال احوالي از مادر شهيد كرديم ديدمقدرتي براي جواب دادن ندارد
.خواهر شهيد ديدم كه نا گهان با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن گفتم خواهر چرا گريه مي كني انشا الله مادر خواب مي شود نا گهان گفت :گريه من به خاطر مادر نيست بلكه از شوق است گفتم چرا :گفت: ديشب خواب برادر شهيدم را ديد در عالم خواب به برادرم گفتم: مادرم مريض است پزشكان گفته انند چند روزي بيشتر زنده نيست به خاطر همين هم به برادر بزگتر مان كه در كويت زندگي مي كند خبر دادايم اونهم الان به منزل امده همگي منتظز فوت مادريم نا گهان برادر شهيدم در جوابم گفت: تا فردا صبر كنيد قرار است از بنياد شهيد كازرون فردا به ديدن مادرم بيايندانها چهار نفرند دوتا برادر و دوتا خواهراونها عكس من وامام خميني در دست دارنند او گفت به محضي كه اينها امدنند مادرم خوب مي شود .خواهر شهيد گفت الان كه شما امده ايد من از عشق و علاقه اي كه به شهدا و شفاعت اونها پيدا كرده ام خوشحالم .نا گهان من به خود امدم نگاه كردم ديدم دقيقا چهار نفريم دوتا برادر و دوتا خواهر همراه با عكس شهيدو امام خميني .
اری این نشانه قدرت الهی است وبیان واعتقاد به ایه شریفه قران که می فرماید به شهیدان مرده نگوئید بلکه انان زنده اند ونزد پروردگارشان روزی خورند
دیروز بغض سخت گلویم را گرفته بود گریه امانم را بریده بود هوای سرد و بارانی و صداهای مهیبی که از آسمان به زمین می آمد دلتنگیم را دو چندان کرده بود شاید ناله هایم را شنیده بودند و از دلتنگیم با فریادهاشان با من همسفر شوند دیدن گنجشکک هایی که از ترس باران و صدای رعد به کنجی پناه برده بودند و از سفر باز مانده ٬ دلم را تاریکتر می نمود با هر مشقتی بود خود را به گلزار شهدا رساندم در کنار یارانی که سالیان سال آنها را می شناختم چهره های مهتابی شان که از برق آسمان سپیدتر و شفاف تر بود قلبم را روشن تر می نمود بالاخره با مهتاب وجودشان قلبم را صیقل داده و روشنایی تمامی وجودم را فرا گرفت.
سر در گریب تفکر فرو برده و از عظمت آنان دلم به لرزه افتاد از خود گذشتگی ٬ جانبازی ٬ و فای به عهد ایمان و ........ به وجد آمده بودم حالتی از معنویت در وجودم پدیدار گشت به هر سو که چشم می انداختم جذبه های ملکوتی تمام وجودم را فرا می گرفت که سفر عشق را به پایان رسانده بودند و آرام و خاموش به من لبخند می زدند در لبخند شان هزاران معنا نهفته بود می شد انها را تفسیر نمود.
اینان شکوفه های بهشت سعادتند که در جاودانگی چو ابد بی نهایتند
گلهای رسته زان سوی مرز مانده اند ز بد روزگار از حلقه تاریخ جسته اند
ناگاه در خلسه وجودم ندایی مرا متوجه خویش نمود سر را به آن طرف چرخاندم بلبلی را دیدم که بر قاب عکسی نشسته و حدیث دیداری را نجوا می کند به قاب عکس خیره شدم چهره ای که همیشه در قلبم جا داشت در عالم ظاهر دیدم.
از کربلای ۱۰ به این طرف دیگر او را ندیدم اما نه دیده بودم بلکه هزاران بار می دید مش هر روز غروب در راه مسجد و شبهای جمعه بر سر مزار شهدای گم نام هر بار که رفتم بغلش کنم و رویش را ببوسم پر می کشید و در آسمانها ناپدید می شد اما قلبم گواهی می داد او جایی نرفته در کنار من است و من از او دورم. بسیار ساده و بی آلایش بود قامتی بلند و دوست داشتنی داشت لباس بسیجی و کفش کتانی می پوشید و به آن پوشش افتخار می کرد نماز شبش ترک نمی شد گویی دنیا در نزدش تار و تاریک گشته و عشق به خدا سرمتش کرده بود هیچ گاه برای دنیا قدمی برنداشت ثمره فعالیت دنیایی اش یک تسبیح ٬ یک سجاده ٬ یک ساعت و دویست تومان پول بود قلبی به گستره آسمان داشت که تمامی ستارگان در آن جا گرفته و از فروغ وجودش همه را بهره مند می ساخت به گونه ای که در سوگ شهادتش همه اشک ریختند و سوختند در غم فراقش امشب با دلی شکسته در انتظار فردا می نشینم و در سوگش اشک می ریزم امشب زخم دل غمزده ام با بغض گلو آشنا کرده چشمان آلوده به گناهم را تا سحر خیره قاب می سازم تا صبح صادق سر زند.
امشب مردان خاکی پوش دستهای امن یجیب مان را می گیرند و در دستهای خدا می گذارند تا با خدا آشتی دهند.
آری او رفت و ما مانده ایم با هزاران درد و رنج او خون خویش را در آستانه درگیری برای گلگون ساختن چهره آزادی در کربلای ۱۰ در غرب کشورز نثار کرد آری او کسی نبود جز جوان ۲۰ ساله ای به نام شهید فرهاد رضازاده
روحش شاد وراهش پررهروباد
جاده اي كه با پر كردن دهان هور او را بر سر عقل آورد و اين جاده را متبرك کردهمه كس راز ابن جاده را نمي دانند چه سرها و
دستها و بدنهايي به پاي اين جاده داده شده سرهايي كه با باده عقل خويشتن خويش را به پاي اين جاده فدا كرده اند و توانستند راز اين جاده را
تبرك نمايند يكي از عاشقانی كه سر را به اين جاده سپرده شهيد حاج هدايت الله مصلحيان بود تبرك راز اين جاده را او فاش كرد او مي گفت
اولين راننده ي كامپرسي كه خاكش را هديه هور كرد تا مسح پيشاني مجنون 72روز طول مي كشيد 250 كامپرسي مثل دانه هاي تسبيح
رفتند و آمدند تا تصويري به طول 14 كيلومتر را بر بوم خيس هور ترسيم كند وقتي كه آخرين راننده ،دلاور جاده را به مجنون دوخت
ساعت 12 ظهر روز سوم شعبان بود و اولين راز بزرگ جاده ي سيد الشهدا است :72 روز،14 كيلومتر،اذان ظهر، سوم شعبان،حاج هدابت الله مصلحيان مي گفت هنوز هم هيچ كس
نمي داند نام اين جاده را چه كسي انتخاب كرد او مي گفت تا وقتي كه توسط دهانهاي بزرگ غيبت و زبانهاي تهمت تحليل سياسي مي شوند
تا وقتي كه شكلك رابطه از پشت
بیست و پنجم اسفند ١٣٥٩، سوسنگرد
بر ویرانههای متروك شهر سوسنگرد، همه جا غباری از یك فراموشی پنج ماهه فرو نشسته است تا یادها و خاطرات و آشنایيها را در خود دفن كند و ما را به آنچه هست خو دهد، و لكن ما هنوز به این وضعیت جدید خو نگرفتهایم و آنچه را كه بر ما رفته است از یاد نبردهایم. درد ما درد شهر و خانه و خاك و آجر نیست؛ درد ما درد ظلمی است كه این ویرانيها نشانهی آن است.
شب عملیات فرا رسیده است و انتظار فردا گویی افلاك را از چرخش باز داشته و زمان را به بند كشیده است. غروبهنگام برادر عزیزی به همراه برادران توانا و نوری به قرارگاههای بچهها در خانههای متروك شهر سر ميكشند و آنان را با وظایف خویش در عملیات آشنا ميكنند.
هزار و چهارصد سال است كه از بعثت آخرین پیامبر خدا گذشته است و در آغاز قرن پانزدهم هجری قمری، این نور وجود مبارك اوست كه آخرین مراحل تحقق خویش را در جان این سمجاهدان راه خدا باز ميگذراند. تو گویی همهی تاریخ سپری شده تا این خورشیدهای عظیم در آسمان سیاه بشریت متولد شوند و عصر ظلمت را به پایان برسانند. تو گویی همهی تاریخ سپری شده تا سید محمد جواد دیدهور پای به عرصهی وجود گذارد و خود را در كشاكش حیات بیست و چند سالهاش تا آنجا بپرورد كه استحقاق قبول جلوات حسنای حق را بیابد و عاقبت چون شعاعی از نور به شمس وجود محمدی الحاق یابد و جاودانه شود.
كازرون، مغازهی عطاری پدر شهید دیدهور
در ابتدای بازار كازرون، از جانب میدان انقلاب، دكانی عطاری است متعلق به پدر شهید سید محمد جواد دیدهور. باید گفت پدر دو شهید: سید محمد جواد و سید محمد كاظم. حتی اگر برای یك بار او را دیده باشی، آنچه كه بیش از هر چیز از او در خاطرت باقی ميماند این سخن است كه: الحمد رب العالمین، و این ذكر را نه برای تو كه برای خویش ميگوید تا در خاطر مصفایش جز نور شكر و رضا راه نیابد. آنها مصیبت را كرامت ميدانند و در وصف آنان است كه از یك سو «لقد كرمنا بنيآدم»(١) گفتهاند، و از سویی دیگر «لقد خلقنا الانسان فی كبد.»(٢) رنج، عرصهی ظهور حقیقت انسان، یعنی آن ذخایر پنهانی است كه تا در كورهی بلایا گداخته نگردند، ظاهر نميشود.
بهمنماه ١٣٥٩، سوسنگرد
شهید عزیزی چاهی را كه حفر كرده بودند نشان ميداد و ميگفت: «وقتی ما به این سوی رودخانهی سوسنگرد آمدیم آب نداشتیم.» و بعد ما را به تماشای كانالهایی برد كه از كنار رودخانه تا آن سوی خانههای شهر ادامه داشت.
اعمال انسان كاشف انگیزههای باطنی اوست و نميدانم آیا ميتوان آنان را فرهاد خواند و یا نه؛ عشق آنان شیرینتر از آن است كه عشق شیرین باشد، اگرچه شیرین نیز در آن داستان تمثیل جمال حق است در باطن كمال و قدرت او، و مباد ما را كه دل به عشقهای مجازی بسپاریم.
وقتی از آن نقبی كه زیر خیابان آسفالتهی سوسنگرد _ بستان حفر شده بود گذشتیم، به جمعی دیگر از برادران بر خوردیم. انقلاب اسلامی واقعهای است كه پیش از هر جا در درون انسان و در سینهی او اتفاق ميافتد. عمق این سخن را هنگامی در خواهی یافت كه یكایك این بچهها را بشناسی: شهید عزیزی را كه كارگر چرمسازی است، شهید توانا را كه طلبه است و شهید نوری را كه دانشجوی راه و ساختمان است و شهید دیدهور را و شهید... در جمع شهدا از این سخنان نباید گفت. شرط ورود در این جمع اخلاص است و اگر این شرط را داری، چه تفاوتی ميكند كه نامت چیست و شغلت؟
شهید دیدهور نیمنگاهی به سوی ما انداخت و دوباره مشغول كار شد و بعد بار دیگر با خستگی كمر راست كرد، كلنگ را به زمین گذاشت و همراه ما و برادر عزیزی به راه افتاد. همهی آنچه كه از او در خاطرهی فیلمها باقی مانده همین است. اگر ميدانستیم كه شهید ميشود، تا طلعت خورشید شهادت را در چهرهاش نميیافتیم چشم از او بر نميگرفتیم. اما چگونه ميتوان شهادت را كه پیوند با بينهایت است، در ظاهر محدود عالم و آن هم با چشمی ظاهربین تماشا كرد؟ ظاهر جلوهگاه باطن است، اما چگونه جلوه كند آنچه كه امكان ظهور ندارد؟ ما در عملیات امام مهدی عجلالله تعالی فرجه الشریف بیشتر از سیزده تن شهید نداشتیم و یكی از این سیزده تن، شهید دیدهور بود.
هزار و چهار صد سال است كه از بعثت رسول خدا ميگذرد و اكنون این نور وجود مقدس اوست كه در جان حزبالله به تمامیت ميرسد. حزبالله دست قدرت خدا بر كرهی زمین و حزب غالب اوست. عملیات امام مهدی عجلالله تعالی فرجه الشریف نخستین عملیاتی است كه شیوههای رزمی حزبا در آن مستقلاً به تجربه در آمده است؛ شیوهای كه امروز نظام جمهوری اسلامی را همچون شمسی حیاتبخش، بر آفاق امید مستضعفین و مظلومان سراسر جهان طلعت بخشیده است و اینهمه را ما بهراستی مدیون خون شهدا هستیم.
سخنان دلنشین شهید توانا پایان نگرفته بود كه برادر نهاوندی از راه رسید. او بچهها را با وله و اشتیاق ميبوسید و قربان صدقهی سربازان اسلام ميرفت. خداوند او را زنده داشته است تا گواه صادق روزهایی باشد كه حزبالله هنوز در وطن خویش غریب بود، اگرچه امروز نامی است كه قلوب اهل صدق را در سراسر سیارهی زمین تسخیر كرده است.
زندگي نامه شهيد
در يکي از روزهاي سال 1334 در شهرستان کازرون کودکي به نام محمدجواد به دنيا آمد، پدر با شوق فراوان به تربيت اسلامي او همت گماشت و او را در يکي از مدارس ابتدايي شهر ثبت نام کرد.سيد با رفتن به مدرسه تمام وقت خويش را مصروف کسب علم و دانش نمود و تا اخذ مدرک ديپلم در رشته رياضي و فيزيک ادامه تحصيل داد. در دوران جواني مبارزات سياسي خود را عليه رژيم منحوس پهلوي آغاز نمود ،پخش اعلاميههاي امام و شرکت در تظاهرات از جمله اقدامات او در طول سالهاي مبارزه با شاه بود، ديدهور پس از پيروزي انقلاب اسلامي در تاريخ 20/7/1359 به جمع سنگرسازان بيسنگر در جهادسازندگي پيوست و عاشقانه به حمايت از دستاوردهاي اين نهضت عظيم برخاست. او در طول سالهاي دفاع مقدس مردانه جنگيد و با پذيرفتن مسئوليتهاي مختلف از جمله فرماندهي عمليات، جانشيني طرح و عمليات.... و عاشقانه به ايران اسلامي خدمت نمود .سرانجام فرمانده 25 ساله سپاه اسلام در تاريخ 26 اسفندماه سال 1359 محور سوسنگرد را از قطره قطره خون خويش رنگين ساخت و با گلويي چاک چاک سرود سرخ شکفتن را سر داد پيکر پاکش نيز در گلزار شهداي کازرون به خاک سپرده شد. از او سه فرزند به يادگار ماند اما مدتي بعد از شهادت ايشان دو فرزندشان به ديدار حق شتافتند.
وصیت نامه
برادران و خواهران عزيز اميدوارم تا زندهايد زينبگونه و در وقت مردن حسين گونه باشيد و به هيچ وجه مکر اشخاص روبه صفت را به هر اسم و شکل و عنوان نخوريد و با تمام آگاهي که داريد مخصوصاً مقابل خودفروختگان داخلي را بگيريد و توطئههايشان را در نطقه خفه کرده و جلو شايعات را با آگاهي کامل بگيريد.

در سال ۱۳۶۰توفیق داشتم که در یک ماموریت در خدمت برادران عزیز ابراهیم باستان و عبدالرسول رضوی باشم .
ساعت یازده سی دقیقه از روزهای جبهه. باستان که هیچ وقت توجه ای به مسائل بی ارزش وبیهوده نداشت به من ورضوی گفت:اقای رضوی اقای حسن زاده یک دوربین پیداکنید ویک عکس از من بگیرید
رضوی به شوخی به او گفت <<مگه تو نمونه هستی که بخواهیم از تو عکس بگیریم ؟>>....
اي مضمون آب و آينه ،
با دوستانم تصمیم گرفتیم که در دانشگاه نمایشکاهی از تصویر شهدا برگذار کنیم صبح روز بعد به بنیاد شهید امدیم از اونها تعدادی عکس جسد شهدا خواستیم با صرار زیاد تعدادی عکس جسد را گرفتیم چند قبر شهید گمنام در نمایشگاه درست کرده بودیم . عکسها را در انجا قرار داریم . بین یکی از عکسها یه عکسی بود که هیچ مشخصاتی نداشت وما نسبت به اون عکس کمی بی توچه شدیم. پس از کار نمایشگاه بسیار خسته شده بودم امدم به خوابگاه از خستگی خوابم برد در عالم خواب دیدم که از طرف دانشگاه به شلمچه رفته ام در میان اون همه خاک وتپه تک پرچمی در مسیر تند باد قرار گرفته بود شخصی کنار اون پرچم نشسته بود به من نگاه می کرد و با اشاره اون به نزدش رفتم ....