تبليغاتX
به وب سايت بنيادشهيد و امورايثارگران شهرستان كازرون خوش آمديد

شاهد - نشانی از بی نشانه ها: بیاد شهید عبدالرسول بازیار
  

پاسی از شب گذشته بود . چشمانم به اسمان دوخته بود م غرق در تفکر افرینش چیز دیگری در احساسم نبود شب بسیار زیبائی  بود یک لحظه بیاد مناجات اسمانی شبهای جزیره مجنون افتادم

ان شبی که دوست خوبم شهید عبدالرسول بازیار شب تا صبح بروی قایق به نیایش می پرداخت وبا ستارگان نورانی مجنون و هور درد دل می کردوگریه هایش به انسان لذت مناجت می بخشد وقتی به ستارگان بیشر خیره می شدم ناگهان به قاب عکسش در اسمان خیره شدم دراومحو شدم و قدم به شهراینه نگاهش گذاشتم . خودم درا ینه چشمانش دیدم ودر ان تکرار شدم تا به عمق وجودش رسیدم . دست دلم را گرفت وبا خود به سر زمین سکوت برد .اینه هافقط نگاه می کردنند و حرفی برای گفتن نداشتند . چقدر دلم می خواست با او حرف بزنم  اما من محکوم به سکوت بودم . چشمانم را بستم. اینه ها شکستند واودر ان هزاران بار منعکس شد و برایم لبخند زد ومن ان شب در ارزوی یک جواب از او ماندم .

بلاخره مثل هروز صبح به محل کارم رفتم در بین راه برادر شهید  عبدالرسول بازیار دیدم  وبااو  سلام علیک کردم  در اتاقم که باز کردم اولین چیزی که لا بلای کار هایم دیدم عکس  شهید بازیار را دیدم کمی متعجب شدم منتظر واقعی بودم . یادم امد انروزی که جسد عبدالرسول مفقودشد . پس  از سالها جسد اورا به کازرون اوردنند ولی خانواده جسد اورا نپذیرفتند وناگزیر در قطعه بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد افتادم بلاخره انروز یه لحظه فکر شهید بازیار از نظرم دور نمی شد تا اینکه نزدیکیهای ظهر بود که دیدم خواهری با چشمان گریان به همراه خواهری دیگر به اتاقم امدنند

پس از چند لحظه ای سکوت  خود را مریم پورعمران دانشجوی دانشگاه ازاد کازرون معرفی کرد

تقاضای دیدن چند عکس شهید کرد با دیدن عکس شهید بازیار اشک از چشمانش  چاری شد  گریه امانش بریده بود  ناگهان با چشمان گریان  گفت اره خودشه  همینه  که دیشب من خوابشو رو دیدم 

 بلاخره شروع به صحبت کرد

 گفت: با دوستانم تصمیم گرفتیم که در دانشگاه نمایشکاهی از تصویر شهدا برگذار کنیم   صبح روز بعد به بنیاد شهید امدیم  از اونها تعدادی عکس  جسد شهدا خواستیم  با صرار زیاد تعدادی عکس جسد را گرفتیم  چند قبر شهید گمنام در نمایشگاه درست کرده بودیم  . عکسها را در انجا قرار داریم . بین یکی از عکسها یه عکسی بود که هیچ مشخصاتی نداشت وما نسبت به اون عکس کمی بی توچه شدیم. پس از کار نمایشگاه بسیار خسته شده بودم  امدم به خوابگاه  از خستگی خوابم برد  در عالم خواب دیدم  که  از طرف دانشگاه به شلمچه رفته ام  در میان اون همه خاک وتپه تک پرچمی در مسیر تند باد قرار گرفته بود  شخصی کنار اون پرچم نشسته بود به من نگاه می کرد  و با اشاره اون به نزدش رفتم  به من گفت جرا انروز به من توجه نکردی  جرا خوب به من نگاه نکردید  . من به  او خیره شدم  زبانم بند امده بود . واز گفتن اینکه شما کی هستید می ترسیدم  . به من اشاره کرد و گفت این راهی که امده ای برکرد در حال برگشتن از خواب بیدارشدم چشمانم باز کردم قطرات اشک بر چشمانم هنوز سرازیر بود . ناگهان جرقه ای به ذهنم رسیدکیفم باز کردم  عکس بدون نشانه  جسد رو از کیفم  بیرون اوردم  سریع به دانشگاه رفتم  وعکس را  بدون  نام  ونشان  در نمایشگاه  گذاشتم  . فضای معنوی نمایشگاه بسیار  تاثیر گذار بود . طوری که احساس می کردیم تمام شهدا  از این نمایشگاه دارن  بازدید می کنند  بلاخره  پس از اتمام نمایشگاه و جمع اوری  اثار شهدا  در فکر این  بودم  که این عکس مر بوط به کدام شهید  است . تا اینکه  با دیدن  عکس شهید  بازیار دیدم  همون شخصی است که در عالم خواب  به  خوابم امد  وگفت  چرا  به من  بی توجهی کردید  و با خواب من  به  عظمت  شهدا یقین پیدا کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:28  توسط معاونت فرهنگی - پژوهش وارتباطات  |