دیروز بغض سخت گلویم را گرفته بود گریه امانم را بریده بود هوای سرد و بارانی و صداهای مهیبی که از آسمان به زمین می آمد دلتنگیم را دو چندان کرده بود شاید ناله هایم را شنیده بودند و از دلتنگیم با فریادهاشان با من همسفر شوند دیدن گنجشکک هایی که از ترس باران و صدای رعد به کنجی پناه برده بودند و از سفر باز مانده ٬ دلم را تاریکتر می نمود با هر مشقتی بود خود را به گلزار شهدا رساندم در کنار یارانی که سالیان سال آنها را می شناختم چهره های مهتابی شان که از برق آسمان سپیدتر و شفاف تر بود قلبم را روشن تر می نمود بالاخره با مهتاب وجودشان قلبم را صیقل داده و روشنایی تمامی وجودم را فرا گرفت.
سر در گریب تفکر فرو برده و از عظمت آنان دلم به لرزه افتاد از خود گذشتگی ٬ جانبازی ٬ و فای به عهد ایمان و ........ به وجد آمده بودم حالتی از معنویت در وجودم پدیدار گشت به هر سو که چشم می انداختم جذبه های ملکوتی تمام وجودم را فرا می گرفت که سفر عشق را به پایان رسانده بودند و آرام و خاموش به من لبخند می زدند در لبخند شان هزاران معنا نهفته بود می شد انها را تفسیر نمود.
اینان شکوفه های بهشت سعادتند که در جاودانگی چو ابد بی نهایتند
گلهای رسته زان سوی مرز مانده اند ز بد روزگار از حلقه تاریخ جسته اند
ناگاه در خلسه وجودم ندایی مرا متوجه خویش نمود سر را به آن طرف چرخاندم بلبلی را دیدم که بر قاب عکسی نشسته و حدیث دیداری را نجوا می کند به قاب عکس خیره شدم چهره ای که همیشه در قلبم جا داشت در عالم ظاهر دیدم.
از کربلای ۱۰ به این طرف دیگر او را ندیدم اما نه دیده بودم بلکه هزاران بار می دید مش هر روز غروب در راه مسجد و شبهای جمعه بر سر مزار شهدای گم نام هر بار که رفتم بغلش کنم و رویش را ببوسم پر می کشید و در آسمانها ناپدید می شد اما قلبم گواهی می داد او جایی نرفته در کنار من است و من از او دورم. بسیار ساده و بی آلایش بود قامتی بلند و دوست داشتنی داشت لباس بسیجی و کفش کتانی می پوشید و به آن پوشش افتخار می کرد نماز شبش ترک نمی شد گویی دنیا در نزدش تار و تاریک گشته و عشق به خدا سرمتش کرده بود هیچ گاه برای دنیا قدمی برنداشت ثمره فعالیت دنیایی اش یک تسبیح ٬ یک سجاده ٬ یک ساعت و دویست تومان پول بود قلبی به گستره آسمان داشت که تمامی ستارگان در آن جا گرفته و از فروغ وجودش همه را بهره مند می ساخت به گونه ای که در سوگ شهادتش همه اشک ریختند و سوختند در غم فراقش امشب با دلی شکسته در انتظار فردا می نشینم و در سوگش اشک می ریزم امشب زخم دل غمزده ام با بغض گلو آشنا کرده چشمان آلوده به گناهم را تا سحر خیره قاب می سازم تا صبح صادق سر زند.
امشب مردان خاکی پوش دستهای امن یجیب مان را می گیرند و در دستهای خدا می گذارند تا با خدا آشتی دهند.
آری او رفت و ما مانده ایم با هزاران درد و رنج او خون خویش را در آستانه درگیری برای گلگون ساختن چهره آزادی در کربلای ۱۰ در غرب کشورز نثار کرد آری او کسی نبود جز جوان ۲۰ ساله ای به نام شهید فرهاد رضازاده
روحش شاد وراهش پررهروباد