تبليغاتX
به وب سايت بنيادشهيد و امورايثارگران شهرستان كازرون خوش آمديد

شاهد - حرفهای اسمانی
شفاعت شهدا

 

حرفهاي اسماني

سخت است اما بگذار بگویم و بنویسم تا همه بدانندكساني كه  عصاره سالهای جوانی خويش  را به خاک سرد مي سپاردوشیره جانش را به مسلخ عشق مي فرستدوچيزي  از بنده خدا جزئ ادامه راه و رسم شهدا نمي خواهدو درد دلي جز بي وفائي عده اي كه از شهدا بدور شده اند نداردچگونه در جامعه مورد تكريم  قرار مي گيرد  ابنان وارثان خوني هستند  كه جز رنگ خدائي چيز ديگري نداشتند   پس بايم از امروز رنگ شهدا  كه همان رنگ خدائي است به خود بزنيم .تا شايد ديني از هزاران ديني ديگر كه شهدا بر ما دارند ادا كرده باشيم

بيان خاطره

اصلا قصد رفتن ديدار با خانواده هاي شهدا نداشتم . زودتر از هر روز به بنياد امدم . بعد از چند لحظه ديدم يكي از خواهران مددكار كاغذ ماموريتي روي ميز من گذاشت و گفت  بايد زودتر برويم از خانواده هاي شهداي خشت  ديدار كنيم . در جواب گفتم من امروز قصد  ديار ندارم

كمي خسته  بنظر مي رسم  بذار وقتي ديكر مي رويم .  خواهر مددكار گفت  شما به من گفتيد  ماموريت بنويسد تا به ديدار برويم . گفتم اصلا من چيزي نگفتم . امروز قصد ماموريت ندارم  پس از چند لحظه ديدم خواهر مددكار باز در اطاقم امد وخيلي اصرار كرد كه حتما بايد امروز به ديدار برويم اصلا حال خوشي نداشتم ولي با اصرار اين خواهر پذيرفتم كه به خشت برويم . نمي دانستم دراين راز چه رمزي نهفته است . اصلا بي خيال از اين همه اصرار .

بلاخره سوار بر خودرو شدم و به راه افتاديم  در بين راه همه اش در اين فكر بودم كه با اين مشغله كاري و قرار ملاقاتهائي كه امروز براي خانواده ها گذاشته ام

چرابايد اصرار اين خواهر را  بپذيرم

 اينقدر با ذهن خودم مشغول شدم كه متوجه نشدم كي به خشت رسيدم  به هر حال تا ساعت ۱۲ ظهر در خشت مانديم و به ديدار رفتيم سوار بر ماشين شدم كه به كازرون بيايم ديم اقاي سيد اسدالله ساجدي  رئيس دفتر كه فردي متدين و رزمنده واز خانواده شهيد  است  به من گفت فلاني  راستي مادر شهيد رحمان غلامي از روستاي ما في اباد مريض است و پزشكان هم جوابش كرده انند سري به او بزنيم واز نزديك جوياي حالش بشويم .گفتم اين موقع ظهر صحيح نيست منزل كسي برويم ديدم ايشان هم خيلي اصرار دارند كه حتما سري به مادر شهيد بزنيم  هرچه اصرار كردم كه بايد به كازرون بروم چاره نكردم پناه بردم به خدا از اين همه اصرار . گفتم :خدايا مگه چه رازي در اين روز نهفته كه اينها اينقدر اصرار مي كنند دوبار سر در گريب تفكر فرو بردم و باده عقل راسبكتر نمودم و خودرا مجاب نمودم كه به ديدار اين مادر داغديده بروم  اقاي ساجدي درب منزل را به صدا در اورد  خواهر شهيد را پشت در ديدم كه يك لحظه قدرت تكلم از اوسلب شده پس از ثانيه ها با صداهاي صلوات خواهر شهيد خود را يافتم باز پناه بردم به خدا از اين همه افتخارو محبت . در كنار مادر شهيد دقايقي ارام گرفتم حال احوالي از مادر شهيد كرديم ديدمقدرتي براي جواب دادن ندارد

 

 .خواهر شهيد ديدم كه نا گهان با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن گفتم خواهر چرا گريه مي كني انشا الله مادر خواب مي شود نا گهان گفت :گريه من به خاطر مادر نيست بلكه از شوق است گفتم چرا :گفت: ديشب خواب برادر شهيدم را ديد در عالم خواب به برادرم گفتم: مادرم مريض است پزشكان گفته انند چند روزي بيشتر زنده نيست به خاطر همين هم به برادر بزگتر مان كه در كويت زندگي مي كند خبر دادايم اونهم الان به منزل امده  همگي منتظز فوت مادريم  نا گهان برادر شهيدم در جوابم گفت: تا فردا صبر كنيد قرار است از بنياد شهيد كازرون فردا به ديدن مادرم بيايندانها چهار نفرند دوتا برادر و دوتا خواهراونها عكس من وامام خميني در دست دارنند او گفت به محضي كه اينها  امدنند مادرم خوب مي شود .خواهر شهيد گفت الان كه شما امده ايد من از عشق و علاقه اي كه به شهدا و شفاعت اونها پيدا كرده ام خوشحالم .نا گهان من به خود امدم نگاه كردم ديدم دقيقا چهار نفريم دوتا برادر و دوتا خواهر همراه با عكس شهيدو امام خميني  .   

اری این  نشانه  قدرت  الهی است وبیان  واعتقاد  به  ایه  شریفه  قران  که  می فرماید به شهیدان  مرده نگوئید  بلکه  انان  زنده اند  ونزد  پروردگارشان روزی  خورند 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 21:6  توسط معاونت فرهنگی - پژوهش وارتباطات  |